اسکار نیمایر و راز ساختن؛ هم نوایی شاعرانه ارایه های افریدن

اشکار نیمایر خیلی خوش تیپ است. شلوار کتانی آبی همراه با پیراهنی مشکی به تن کرده است که دکمه های نقره ای رنگ دارد. خودش می گوید: «فیدل کاسترو هفته ی پیش، این سیگارها را از هاوانا برایم فرستاد.» ما در آتلیه ی او در ریو د ژانیرو نشسته ایم و این سر آمدِ معماران جهان در ادامه می افزاید: «آن دستکش های بوکسی را هم که کنار سیگارها می بینید، قهرمانِ بوکس جهان از کوبا امضاء کرده. یکبار فیدل برای دیدن من به اینجا آمد. آخر شب بود و این آسانسور فرسوده ی ساختمان از کار افتاده بود. بنابراین من به همسایه ام تلفن کردم و از او پرسیدم آیا اجازه می دهد دوست من از طریق آپارتمان او به آتلیه ی من بیاید. فکر کنم  لباس خواب تنش بود و هنگامی که دید چهار محافظ غول پیکر به همراه فیدل کاسترو جلوی در اتاق خواب او قدم می زنند، کمی جا خورد. فیدل به او سیگار برگی هدیه داد.»

نیمایر زندگی عجیبی داشته است. پنجاه سال پیش بود که کار بر روی ساختمان های بیادماندنی اش را در برازیلیا آغاز کرد. کاخ بسیار زیبای آلوُرادا _ اقامتگاه رسمی رئیس جمهور برزیل _ نخستین آنها بود؛ ساختمانی که در جهان مدرن لنگه نداشت. این سازه ی شفاف، که به تازگی بازسازی هم شده، در شبه جزیره ایِ مشرف به دریاچه ی مصنوعی پارانوا قرار دارد. از دورترین نقاط چمنزار پاک و باقاعده ای که در نزدیکی آن است، می توان درخشش این ساختمان را نظاره گر بود. خندقی کم عمق، قفس  مرغان مگس خوار و دروازه ای مدرن، همگی با هم این ساختمان ستون دار را از باقیِ بخش های شهر برازیلیا، یکی از شگفت آورترین شهرهای جهان، جدا می کنند.

برازیلیا شاهکاری شگفت آور است از جسارت در معماری، رادیکالیسم در برنامه ریزی شهری و خواسته های سیاسی. مرکز فوتوریستی این شهر _ که امروزه، همچون ماچوپیچو و پمپئی، میراثی جهانی به شمار می آید _ تنها در ۴۱ ماه و با پشتیبانی ژوسلینو کوبیچک (Juscelino Kubitschek) ، رئیس جمهور مردمی برزیل، ساخته شد. کوبیچک هنگامی که در ۱۹۵۶ بر سر کار آمد، چنین قولی داد: «پنجاه سال پیشرفت در پنج سال». کسانی که وی مامورشان کرد تا به رویای وی شکل دهند، سربلند از این آزمون بیرون آمدند. شهرِ «JK» در ۱۹۶۰ گشوده شد. طراح این پروژه، لوسیو کوشتا، هدیه ای معمارانه به شاگرد خود، نیمایر، بخشید: طراحی همه ی ساختمان های حساب شده ی یکی از عجیب ترین و متمایز ترین شهرهای جهان. در جایی، ساختمان بسیار نمادین کنگره و کاخ طاقدار دادگستری. در جایی دیگر، اداره های مرکزی وزارتخانه ها، کلیسای جامع نامتعارف و بلوک های آپارتمانی فرا-مدرن.

گویا ساختن برازیلیا، که تا امروز هم ادامه یافته، برای سرگرم نگاه داشتن این مرد کافی نیست. نیمایر می گوید: «چندین کار تازه دارم. رئیس جمهور آنگولا از من خواسته پایتخت جدیدی برای کشورش طراحی کنم که چهار برابر برازیلیا باشد.» چهار برابر برازیلیا؟! بنابراین زمان ساختنش هم چهار برابر طول می کشد. من می گویم: «یعنی ۱۶ سال یا شاید هم کمتر؟»

نیمایر لبخندی می زند. اگر قرار باشد کار بر روی پایتخت جدید آنگولا ۱۶ سال طول بکشد، او به هنگام برگزاری آیین گشایش این شهر، ۱۱۵ ساله خواهد بود. این معمار که در ماه دسامبر ۱۰۰ ساله می شود، هر روز به این پنت هاوس می آید. پنت هاوس در بالای بلوکی ۱۰ طبقه و خوش فرم، معروف به ساختمان جلیقه ی نجات (Mae West)، قرار دارد. سبک این ساختمان دکو است و همچون نگینی در مرکز ساحل کوپاکاونایِ ریو د ژانیرو می درخشد. در همین جاست که او نقشه می کشد، با دوستان، همکاران و خانواده اش حرف می زند، ناهار را بر روی میزی مشرف به ماسه های سفید ساحل و موج های اقیانوس اطلس می خورد، سیگار برگی می کشد، لبی تر می کند و دوباره نقشه می کشد. او از همنشینی با نویسندگان، فیلسوفان، دانشمندان، روزنامه نگاران و سیاست مداران بلند آوازه لذت می برد. کاسترو تا به حال، چندین بار به اینجا آمده. همین چندی پیش بود که رئیس جمهور کوبا گفت: «نیمایر و من، آخرین کمونیست های این سیاره هستیم.» نیمایر که از ۱۹۴۵ عضو حزب کمونیست برزیل بوده است، در سال ۱۹۶۳ جایزه ی صلح لنین را دریافت کرد.

هوگو چاوز، رئیس جمهور تندروی ونزوئلا، چند هفته پیش به اینجا آمد و چند روزی را با نیمایر گذراند. مشاهیر معماری به هر بهانه ای که شده، سری به اینجا می زنند؛ هر چند که هیچ کدامشان مشهورتر از خود نیمایر نیستند. او آخرین «قهرمان» جنبش مدرن است. لوکوربوزیه، میس ون در رو، فرانک لوید رایت و آلوارو آلتو همگی به دیده ی احترام به این معماران جوان برزیلی می نگریستند که، یک تنه، معماری را به آمیزه ای شگفت انگیز از قوس های پراحساس و فرم های سبک و فراموش نشدنی تبدیل کرد. حتی آنها هم نمی توانستند سر در بیاورند که چگونه نیمایر معماری جنبش مدرن را با شرایط کشور برزیل همخوان می کند.

«والتر گروپیوس برای دیدن من به خانه ام در کانوئاس _  بالای ریو _ آمد. من این خانه را بصورت زنجیره ای از چندین قوس طبیعی طراحی کرده بودم که رو به سوی درون و برونِ محوطه ی اطراف داشتند. گروپیوس به من گفت که زیباست اما نمی توان آن را به تولید انبوه رساند. انگار من هم دقیقاً همین را می خواستم! عجب احمقی بودم.»

اکنون نیمایر به قول خودش در «آپارتمانی معمولی»، نزدیک به آتلیه اش زندگی می کند. آن خانه ی کانوئاس، که درمیان درختان موز و جک فروت (Jackfruit) و کنار رودخانه ای خروشان با مناظری از اقیانوس قرار دارد، حالا دفتر مرکزی بنیاد اشکار نیمایر است.

او می گوید: «دوست ندارم درباره ی معماری حرف بزنم. زندگی خیلی کوتاه است. به اندازه ی یک نفس. خیلی مهم تر از ساختمان است.» عجیب است این حرف ها را  مردی بزند که نه تنها برخی از پسندیده ترین و زیباترین ساختمان های هفتاد سال گذشته را طراحی کرده بلکه، همچون شمار اندکی از انسان ها، با معماری زیسته و در آن نفس کشیده است. عجیب است این حرف ها را مردی بزند که خیلی بیشتر از هم دوره هایش عمر کرده است. نیمایر می گوید: «همه ی دوستان و رقیبان قدیمی ام مرده اند.»

خوب پس با هم درباره ی زندگی، جهان، کتاب و سیاست حرف زدیم تا اینکه آخرِ سر _ همانطوری که حدسش را می زدم _ خود نیمایر آرام آرام پای معماری را به میان کشید. من از همان نوجوانی از دیدن ساختمان های او ذوق زده می شدم. یکی از با ارزش ترین دارایی های من، نقشه ی موزه ی هنرهای معاصر نیتروی است که او برایم کشید. این ساختمان فرا-مدرن که بر سرتاسر خلیج گوئاناوارا اشراف دارد، گویا همچون یک نعلبکی بر فراز صخره ی زیرین خود شناور است. طرح این ساختمان که یکی از جالب ترین ساختمان های ۵۰ ساله گذشته بوده، سرشار از انرژی جوانی است اما بد نیست بدانید هنگامیکه در سال ۱۹۹۶ گشایش یافت، نیمایر پیرمردی ۸۹ ساله بود. نیمایر سال گذشته برای دومین بار ازدواج کرد. عروس خانم، دستیار قدیمی وی به نام برا لوسیا کاوریرا بود که شصت بهار را به خود دیده است. نیمایر می گوید: «به نظر خودم، سن ام شصت سال بیشتر نیست. من هر کاری را که در شصت سالگی می توانستم بکنم، الان هم می توانم بکنم.»

من این ویژگی ساختمان هایش را دوست دارم که انگار در یک لحظه پدید آمده اند. گویا این ساختمان ها کاملاً ساخته و پرداخته ی ذهن، دست و چشم هستند. آنها همینی هستند که هستند و نمی توان آنها را جور دیگری تصور کرد؛ مثل این است که به طور طبیعی از دلِ سایت خود به بیرون پریده اند. حالا می خواهد میدان های شهر برازیلیا باشد یا تپه های کوهستانی بالای ریو.

نخستین ساختمان کاملاً قوسی نیمایر، کلیسای ساون فرنسیشکو دِ آسیس بود که گویا از خطوطی نرم فرم گرفته بود. این ساختمان پویاست و نوآوریِ دلنوازی دارد. از قرار معلوم این ساختمان هم در یک چشم به هم زدن طراحی شده و معمار هیچ تردیدی به ذهن خود راه نداده است.

نیمایر درباره ی شیوه ی نقشه کشی اش می گوید: «این جوری است دیگر. برای من، معماری همیشه با کشیدن نقشه آغاز می شود. مادرم می گفت هنگامی که خیلی کوچک بودم با انگشتانم در هوا، اشکالی می کشیدم. مداد می خواستم. یک روز توانستم مدادی پیدا کنم و از همان روز بود که هر روز چیزی می کشم. ساختمان ها روی کاغذ دقیقاً همان جوری می شوند که شما می خواهید اما آنها نتیجه ی حرکات بی هدف مداد نیستند. افسارِ مداد به دست هزاران اندیشه ای است که در کتابخانه ی ذهن من انباشته شده. هنگامی که به سایت ساختمان نگاه می کنم، بودجه را در نظر می گیرم و به این می اندیشم که چی بسازم و چه جوری بسازم. همین جاست که طرح ها، خیلی تند، به ذهن ام سرازیر می شوند. مداد را که به دست می گیرم، راه می افتد و ساختمان پدید می آید. همین و بس.»

«البته در طول این سال ها، دردسرهایی هم برای مهندسان درست کرده ام اما آنها درکنارم ماندند. من همیشه می خواهم که ساختمان هایم، تا جای ممکن، سبک باشند، به آرامی با زمین ارتباط برقرار کنند، بالا و پایین بروند، همه را شگفت زده کنند. معماری یعنی نو آوری. همان قدر که باید کارکردی باشد، همان قدر هم باید لذت بخش باشد. اگر فقط به کارکرد فکر کنید، حاصل کارتان نفرت برانگیز می شود. بسیاری از ساختمان های من را باید سیاسی یا یادمان شهری به شمار آورد اما شاید بعضی از آنها بتوانند به مردم عادی، این مردم بی قدرت، احساس لذت را منتقل کنند. این همان کاری است که از دست معمارها برمی آید. نه چیزهای دیگر.»

هنگامی که دوباره از موزه ی هنرهای معاصر بازدید کردم، با بازدیدکنندگانی صحبت کردم که از هر قماشی بودند؛ از جمله زاغه نشینان تهیدستِ ریو(favela) . واضح بود که آنها از این بنا لذت می برند. عروس و دامادها با اینجا می آیند تا با هم عکسی بگیرند. کودکان طوری دستان شان را باز می کنند و به سوی این ساختمان بزرگ و دلپذیر می دوند که انگار می خواهند آن را در آغوش گیرند. یک اثر هنری، متعلق به کارتون جت سان ها (Jetsons Cartoon)، درست در این قسمت ساختمان قرار دارد.

با همه ی این حرف ها، گهگاهی هم این ساختمان های لحظه ایِ نیمایر، خیلی پوچ و بی معنی می شوند. نمونه اش همین موزه ی ملی برازیلیا است که به تازگی ساخته شده است. گنبد بتنی سفیدی به ارتفاعِ ۸۰ متر، فضای بیرونی و درونی را به زیر پوشش خود می آورد. پیاده رویی مرتفع هم به دور آن پیچ می خورد. بالاترین حد جلوه فروشی را می توان در این ساختمان دید. هیچ چیزی دیدنی در داخل آن به چشم نمی خورد مگر یک گالری. این ساختمان، نمایشگاهی است که گویا قرار است فقط خودش را به نمایش بگذارد. ساختمان باید کاربرد هم داشته باشد. بااینکه نیمایر، فرم دهنده ای تواناست اما باید او را به چالش کشاند و از او ساختمان هایی هدفمند را درخواست کرد. چرا قوس ساختمان هایی همچون دانشگاه کنستانتین در عین البیِ الجزایر یا گنبد هیجان انگیز دفتر حزب کمونیست در پاریس، این قدر دلپذیر اند؟ زیرا از این ساختمان های دلربا بسیار استفاده می شود و هر کسی مجذوب فعالیت های آنها می شود.

نیمایر که خود یکی از اصلی ترین و مستعدترین معماران جنبش مدرن بود، از دل نظام آموزشی سست و سیاهی سر برآورد. با وجود این، توانست به شناختی بسیار آگاهانه و تقریباً حسی از قابلیت های بتن آرمه دست یابد. فولاد در برزیل بسیار کمیاب و گران بود اما بتن نه تنها قیمت ارزانی داشت بلکه حتی با وجود کارگرانی ناوارد می شد با آن به مرزهایی تصورنکردنی رسید. نیمایر در سازه های بتنی، شیوه ای از معماری را دید که نه تنها مدرن است بلکه می تواند گوشه هایی از طبیعت برزیل را نیز نشان دهد.

در سال ۱۹۳۶ بود که بخت درِ خانه ی نیمایر را زد. گوشتاوو کاپانما، وزیر آرمانگرای آموزش برزیل، به لوسیو کوشتا ماموریت داد تا نخستین ساختمان مدرن برزیل را طراحی کند. این ساختمان چیزی نبود مگر ساختمان مرکزی وزارت خانه ی آموزش و بهداشت برزیل. کوشتا و کاپانما تصمیم گرفتند تا با لوکوربوزیه، بزرگ ترین معمارن مدرن، مشورت کنند. معمار دوراندیش سویسی-فرانسوی با گراف تسپلین به سوی ریو پرواز کرد. گراف تسپلین، بالون آلمانی باشکوهی بود به طول ۲۳۷ متر که میان سال های ۱۹۲۸ و ۱۹۳۷ ساخته شد و ۱۴۳ پرواز بی نقص بر فراز اقیانوس اطلس انجام داد. نیمایر در ادامه می افزاید: «من هم رفتم تا او را ببینم.»

لوکوربوزیه از آسمان به زمین نشست. نیمایر درباره ی آن لحظه می گوید: «معبودی توانا به دیدار عابدان ناتوان خود آمد.» چیزی در همین مایه ها. حاصل سفر کوربو، غیرمنتظره از آب درآمد. او دو طرح برای وزارت کاپانما کشید: یکی آرامانگرایانه (بدلیل سایت دور از دسترسی که کنار اقیانوس قرار داشت) و دیگری ساختمان کم ارتفاعی که نمی توانست ایده ی برزیل نو و برزیلی نو را به خوبی بیان کند. نیمایر می گوید: «ما به دنبال چیز بسیار خاصی می گشتیم. شاید هم می خواستیم نشان بدهیم که ما چیزی بیش از آن سرخپوستان بدوی هستیم که در لباس های رنگارنگ برای آمریکایی و اروپاییان جهانگرد می رقصند.»

نیمایر بدون دریافت دستمزد و درحالیکه دست در جیب پدرش ( یک چاپچی) داشت، طرح کوربوزیه را به ساختمان مرتفع متینی تبدیل کرد که زینت بخش ریوی امروز است. نام این یادمان ملی حالا دیگر به کاخ کاپانما تغییر کرده. لوکوربوزیه به شدت، تحت تاثیر ذوق شکوفای نیمایر قرار گرفت. درست است که این کاخ در برابر استانداردهای بعدی نیمایر کمی خشک به نظر می رسد اما درون آن پر از قوس است. بیرون آن توسط کاشی های خیال انگیزی با نقوش اسب دریایی یا گوش ماهی تزئین شده. کرکره هایی عظیم نیز بر این بنا سایه می اندازند. این ساختمانِ بسیار خوش عکس که آمیزه ای است از هنر، مهندسی، طبیعت و معماری در سال ۱۹۴۳ گشایش یافت.

از همین موقع بود که لوکوربوزیه به پیروی از نیمایر، خیلی آرام و بی صدا، قوس را وارد طرح هایش کرد. نیمایر با موج جدیدی از ساختمان هایی که در پامپولها طراحی کرد، سبک بسیار آزاد خود را به جهانیان شناساند. ۱۵ سال بعد، او قوس هایش (به کار رفته در کلیسای جامع و گنبد ساختمان کنگره) را با زاویای قائمه (به کار رفته در ۲۰ ساختمان یکسان مرکز شهر و بلوک های دلربای آپارتمانی) متعادل کرد.

او می گوید: «برازیلیا آن موقع، حال و روز عجیبی داشت. ما _ من، مهندسان، کوبیچک و دوستانی که به دیدن مان می آمدند _ در کابینی چوبی زندگی می کردم که من طراحی  کرده بودم. ما به این کابین می گفتیم کاتتینیو ]این کابین، امروزه، یک یادمان ملی به شمار می رود[. هنگامی که داشتیم شهر کوبیچک را می ساختیم، او پرواز کرد تا به ما در ساوانا بپیوندد. ما به همان تفریح گاه هایی می رفتیم که کارگرها می رفتند. زمانه، زمانه ی آزادی بود. انگار جامعه ای نو در حال تولد بود و همه ی غل و زنجیرهای سنتی پاره می شد. اما موفق نشدیم. برازیلیای امروز، خیلی بزرگ است. بساز و بفروش ها و سرمایه دارها به اینجا هجوم آوردند، جامعه را بخش بخش کردند و شهر را به تباهی کشاندند. باید جلوی برازیلیا را گرفت.»

در سال ۱۹۶۴، ارتش قدرت را به دست گرفت. نیمایر راه تبعید را برای خود برگزید و بیشتر این سال ها را در پاریس گذراند. نیمایر در پاریس، جدای از دوستی با ژان پل سارتر و آندره مالرو (نویسنده، ماجراجو، اسطوره ی مقاومت و نخستین وزیر فرهنگ فرانسه)، ساختمان هایی زیبا در غرب اروپا و شمال آفریقا طراحی کرد. از آنجا که نیمایر یک معمار بود و معماران هم ساخت و ساز را بیش از هر چیز دیگری دوست دارند، او همچنان پروژه هایی برای کارفرمایان برزیلی طراحی می کرد. شگفت آورترینِ این پروژه ها، ساختمان غول پیکر و هراس آور ستاد کل ارتش (۱۹۷۱) در برازیلیا است؛ سازه ای که بیخودی به عراق صدام شباهت نداشت. بنابراین جای تعجب ندارد که نیمایر نخواهد درباره اش صحبت کند. درواقع، موضوع بحث را عوض کرد.

همانطور که ساختمان های نیرومندِ نیمایر نیز نشان می دهند، وی مردی است که می خواهد همه چیز را در زیر سلطه ی خویش داشته باشد. او بیش از همه ی هم دوره هایش عمر کرده. پس امروزه از چه کسی الهام می گیرد؟ آیا با همکاران جوانش هم بحثی می کند؟ آیا به کار معماران امروزی نگاه می کند؟ او اینگونه پاسخ همه ی این پرسش ها را می دهد: «نه. من با خودم بحث می کنم. درون ما همیشه، دست کم، دو نفر وجود دارد. هنگاهی که طرحی می کشم، فرد باهوشی در درونم وجود دارد که با من مخالفت می کند. او فرد بزرگی است. او ساحل، زن و دریا را دوست دارد. به من می گوید که می خواهد راحت زندگی کند و به ماهیگیری برود اما با همه ی این حرف ها، خیلی بیشتر از من از معماری سر در می آورد. گهگاهی که در اتاق نقشه کشی ام تنها نشستم، با او بلند بلند حرف می زنم. هر جوری هست با یکدیگر بر سر این مسئله که ساختمان می خواهد چه باشد و باید چه شود به تفاهم می رسیم. این طوری است که طرح ها پدید می آید. من درباره ی هر طرح، متنی می نویسم، سپس آن متن را از نو می خوانم تا مطمئن شوم که منطقی است. اگر منطقی نبود، دوباره با خودم بحث می کنم و طرحی نو می کشم. هنگامی که بتوان این متن را راحت و بی اشتباه خواند و فهمید، آن وقت است که به طرحی مناسب رسیده ام. همین و بس.»

آیا او از جایگاهش در کتاب های تاریخ خبر دارد؟ نیمایر در این باره می گوید: «هنگامی که مردم از من می پرسند آیا از اینکه کسی در آینده به ساختمان هایم نگاه کند، لذت می برم یا نه، من پاسخ می دهم خوب، آن شخص هم سرانجام می میرد. هر چیزی، آغاز و پایانی دارد. شما. من. معماری. ما باید بکوشیم تا هر کاری را به بهترین نحوی که می توانیم، انجام دهیم اما تعادل را نیز بایستی حفظ کنیم. هیچ چیزی خیلی دوام نمی آورد.»

البته به جز خود نیمایر. هنوز هم برای من سخت است که بپذیریم این مردی که با او در اتاق نقشه کشی اش در ریو خداحافظی کردم، همان معمار جوانی است که ۷۰ سال پیش برای دیدن پیاده شدن لوکوربوزیه از بالون به دیدار وی رفت. اما هنگامی که آن طرح های دلفریب و کامل و ساده را می کشد، معلوم می شود که پیرمرد و جوان، هردو، یکی هستند. افسانه بودن باید کار خیلی سختی باشد. با وجود طراحی این همه ساختمان و یادمان دلپذیر در ۷۰ سال گذشته، باز هم می گوید دوست ندارم درباره ی معماری حرف بزنم. شاید هم اصلاً نیازی به این کار ندارد. فقط به آنچه که ساخته است، نگاهی بیاندازید.

ثبت سفارش محصولات

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *